خرید بک لینک
بررسی از مرجع فریاد طبق کپی رایت زدن تو طبیعت به درد نمیخوره، اینکه بری تو کوه و بیابون داد بزنی و باد ولگرد اونو با خودش به ناکجاآباد ببره به هیچ دردی نمیخوره. اینطوری هیچوقت آروم نمیشم. این قبیل صداها، همشون باید با فرکان

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 0:52

در سرم آهنگری خستگی ناپذیر کار میکند. ساعتِ روی میز از عقربه هایش خسته شده، نی در باتری خود میکند و اسید مینوشد. دنگ دنگ دنگ... آهنگر میکوبد چکش را بر روی آهن، تا بسازد شمشیری پولادین که جدا کند س

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 0:52

تا حالا باکسی که اسمش با من یکی باشه همصحبت نشده بودم. هی صداش میزدم و کمی مکث میکردم، اون با تعجب نگاهم میکرد و من به چیزی که چند لحظه قبل از تارهای صوتیم جدا شده بود فکر میکردم! حس غریبی داشت.

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 0:52

انگار همهٔ دنیا آمده بودند تا شاهد ماجرا باشند. صدای تقتقی بلند شد و همهمه ها خوابید. جلسهٔ دادرسی شروع شد. قاضی بیرحم حکم کرد، محکومم کرد به مرگ؛ به جرم تباه کردن زندگی خودم. دوباره همهمهها بالاگر

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 0:52

این منم در شب، گمشده ای در این خروار خروار سیاهی که در پی گمشدهایست در این خروار خروار سیاهی؛ افسوس اما تو پلک بسته. اگر میدانستی درخشش چشمانت در آسمان زندگیام خورشید را بیقرار میکند، ماه را پشت

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 0:52

درستش این بود که تو یه سالن چندهزارنفره واسه ملت کنسرت اجرا میکردم نه این که کل شب رو با تِی واسه در و دیوار آشپزخونه چهچهه بزنم و برقصم، آخرشم واسه تشویق خودم دست و سوت بلبلی بزنم!

[پاچه های شلوار گُلگُلی ماماندوز را پایین میکشد و پشتچشم نازککُنان از آشپزخانه خارج میشود]

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 0:52

باران شلاق میزند بر شانههای عریانم پرستو ها لانه میکنند بر ترقوههایم میان سینههایم گنجشکی آرام خفته است قسم میخورم که من از آنان درماندهترم گودی کمرم، که کم دارد حلقهٔ دستانت را موی کوتاهم، ک

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 0:52

کاش میشد برگشت به شبایی که کنار بابا میخوابیدم و اون دستشو زیر لباسم میبرد و پشتمو نوازش میکرد تا خوابم ببره.

آرامش بود و آرامش.


کاش میتونستم..

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 0:52

صفحه بندی