برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
تا حالا باکسی که اسمش با من یکی باشه همصحبت نشده بودم. هی صداش میزدم و کمی مکث میکردم، اون با تعجب نگاهم میکرد و من به چیزی که چند لحظه قبل از تارهای صوتیم جدا شده بود فکر میکردم! حس غریبی داشت.
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
درستش این بود که تو یه سالن چندهزارنفره واسه ملت کنسرت اجرا میکردم نه این که کل شب رو با تِی واسه در و دیوار آشپزخونه چهچهه بزنم و برقصم، آخرشم واسه تشویق خودم دست و سوت بلبلی بزنم!
[پاچه های شلوار گُلگُلی ماماندوز را پایین میکشد و پشتچشم نازککُنان از آشپزخانه خارج میشود]
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
کاش میشد برگشت به شبایی که کنار بابا میخوابیدم و اون دستشو زیر لباسم میبرد و پشتمو نوازش میکرد تا خوابم ببره.
آرامش بود و آرامش.
کاش میتونستم..
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان